عجب تابستون شلوغی!
چه برنامه هایی داشتیم و نشد وچه برنامه هایی نداشتیم و شد!!!
کجایی سر راهی که یادت به خیر
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:39  توسط سردوراهی
|
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت: خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند در خواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم، بال هایم را اینجا میسپارم. این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند.زیرا که خاک زمین دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را که می دید به یاد می آورد،زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمیگردند.
روزها گذشت وبا گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد. نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت.*
*عرفان نظر آهاری
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:37  توسط سردوراهی
|
شب است و تاریک است و بیم است و موج است و خودشم چنین هائل و
این هم حال ما است و اینا هم که میبینید سبکباران ساحل ها هستن که
هیچ رقمه حاضر نیستند که حال ما رو بفهمند.
به درک
بالاخره یکی پیدا می شه که مجبورش کنم حالمو بفهمه!
اِ مثل اینکه یکی پیدا شد!
-سلام چکاوک کوچولو تو از کجا پیدات شد؟ چرا لب پنجره نشستی؟ بیا تو.
-سلام...چه بچۀ مودبی هستی. ازت خوشم اومد.
-مرسی جیگر
حالا بیا تو دیگه...
-خودتی! بیام تو که بگیری زندونیم کنی.
- بهم میاد اینقد سنگدل باشم؟
-کم نه
- باشه نیا تو. بمون همون لب پنجره می خام باهات حرف بزنم.... داشتم دنبال کسی می گشتم که مجبورش کنم حالمو بفهمه
-لابد اون بدبخت منم دیگه...
- آره اگه به حرفام گوش بدی. منم همینجا کنار پنجره می شینم. تو فقط گوش کن. باشه؟
- شرمندم... خرج داره!
-بله...یادم رفته بود خرج داره... چند میشه ؟
- چند میشه یعنی چی؟ من ارزشم بیشتر از ایناس که به مزخرفات تو گوش بدم.
-خب راهش اینه. برو یه پرنده فروشی پیدا کن. روت قیمت بذاره. من فردا میام می خرمت.
-ok خوشم اومد داشتم امتحانت می کردم...
-واقعن که!
- خب بگو...چی می خواستی بگی؟
-هیچی بابا یادم رفت
-سرکاریم دیگه....
-نه بخدا حالا که فکر می کنم می بینم خیلی هم مهم نیست کسی حال مارو بفهمه یا نفهمه بیا یه قولی به من بده
-چه قولی؟
-قول بده هر وقت که وقت کردی به من سر بزنی
-ما نوکرتیم.چکاوکتیم. تو جون بخواه.
-قربون داداش. جونتم مال خودت.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:10  توسط سر راهی
|
من تصمیم گرفته ام زین پس کاملاً رادیکال باشم
و تو تصمیم گیری هام دیجیتالی عمل کنم . یا صفر یا یک
حالت دیگر ...هرگز
دیر به این نتیجه رسیدم ولی خوشحالم که تونستم برای یکبارم که شده این منطق فازی لعنتی رو کنار بذارم .
پس برنامه ام برای تصمیم گیری در مورد کارهای مهم اینه:
اول توکل به خدا
وبعد یا صفر یا یک
و دیگر هیچ!
یه مدتی بود که سر دوراهی بودم
واقعا اعصابم خورد شده بود خدا نصیب نکنه
بالاخره امروز یه راهو رفتم البته با توکل.
پس پیش بسوی ...
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:16  توسط سر راهی
|
این مهم نیست که چه کاری انجام میدی مهم اینه که اون کارو با تمام وجود و از ته دل انجام بدی و با تک تک سلولای بدنت لذتش رو حس کنی.مهم اینه که دلت راضی باشه حالا چه با لیف بافتن باشه ، چه با گلدوزی، چه با مینی بوس سواری!
مثلا من کلاس۸ تا ۱۰فردارو دودر کردم، چون واقعا حسش نبود که امروز برگردم خوابگاه و الان در کمال آرامش (و البته کمی پررویی!!!) نشستم دارم زر (ذر؟!) میزنم! عرض کردم که باید تحت هر شرایطی از زندگی لذت برد
راستی امروز رفتم خیاطی و بر ما آشکار شد که از تابستون تا حالا دور کمرم شش سانت باریکتر شده!
مهم نیست.اینم میذارم به حساب صفای زندگی........
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:10  توسط سردوراهی
|
آموخته ام برای دانستن قدر تک تک لحظات زندگی باید از هر لحظه ی زندگی نهایت استفاده را کرد و لذت برد حتی از سختیهای زندگی.
لحظه های زندگی برگشت ناپذیرند پس لازم است که تک تک لحظات را زندگی کنیم.اگر اینگونه به زندگی بنگریم هیچگاه حسرت گذشته را نخواهیم خورد بلکه زندگی سرشار میشود از خاطرات دلنشین و به یاد ماندنی.
خستگی ها و دوندگی ها را دوست دارم و برای تمام شدنش عجله ای ندارم. باشد که به جایی برسیم که لا اقل شرمنده ی دلمان نشویم...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط سردوراهی
|
امروز تو این فکر بودم که این چند سال که گذشت (منظورم 82 تا الانه) من
چیکار کردم؟
با چه هدفی؟
یا اصلا هدفی در کار بوده یا نه؟
و الان کجام؟
تو سن 23 سالگی که اوج جوونی و انرژیه من چیکار می کنم؟
یکی از دوستان می گفت که آدم اگه تو زندگیش بخواد ریسک کنه یا کار بزرگی انجام بده تنها وقتش جوونیه.
البته من اهل ریسک و این جور قرتی بازیا! نیستم ولی کار بزرگ. همیشه به این فکر می کنم که چی می شد منم تو زندگیم یه کار یه خورده بزرگ انجام بدم؟
کاری که حداقل یه کمی بزرگتر از کارای همیشگی باشه.
ولی راستش تو همین مرحله گیر می کنم.
راسته که می گن شروع به یه کار از خود اون کار سخت تره. حالا بماند کا خود کاره هم فعلا مجهوله.
به هر حال خلاصه اینکه آقا من خسته شدم از لیف بافتن.
شاید برم سراغ گلدوزی
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:28  توسط سر راهی
|
لیف شی است بسیار بدرد بخور که از اوایل بدو ورود بشر به این دنیا بدردش می خورد تا همان اواخر که می خواهند بشورندش بذارندش تو گور البته دور از جون.
به همین خاطر ما در این صنعت وارد شده ایم تا هم کارآفرینی کرده باشیم و هم بندگان خدا بی لیف نمانند.
برخی از دوستان در مورد قضیه لیف تو ضیح خواسته بودن. باید عرض کنم اگه سفارش داری بفرست من کارتو را بندازم. اگه نه دیگه به تو چه که قضیه لیف چیه؟
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:38  توسط سر راهی
|

maybe you never read this massage but I write it just for my heart

my best teacher happy your day

+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:20  توسط سردوراهی
|
احساس می کنم برای دومین بار در زندگیم متحول شدم. بار اول چنان تحول عظیمی در من رخ داد که نتیجه اش این شد که علاقمو کشف کردم و در نتیجه ی تغییر مسیر زندگیم الان اینجام.
و بار دوم هم که تازگی اتفاق افتاده اینه که باز هم علاقمو کشف کردم: زبان شناسی! میخوام زبان شناسی بخونم و حالشو ببرم!
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:17  توسط سردوراهی
|